تبليغاتX
شب تاب و شازده کوچولو
شب تاب و شازده کوچولو
رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند....
روسری سبز
یا قدیم

برای کسی که نثرهای موزونم را دوست دارد .

 

شب ها که سرد می شود ، پتو را دور خودم می پیچم . سعی می کنم بلند شوم و قهوه ی گرم آماده کنم . روی صندلی راحتیی که رو به روی شومینه ی همیشه خاموش گذاشته ام می نشینم و قهوه را می خورم . همه اش حواسم به این است که قهوه روی پتو نریزد ، ولی می ریزد .

گرم که می شوم یادم می افتد که شومینه را هیچ وقت روشن نکرده ام . هیچ وقت ، جز تابستان پارسال . آمدی اینجا . یک راست رفتی سراغ شومینه و روشنش کردی . هیچ وقت نفهمیدم چرا .

سرم درد می گیرد . قهوه که می خورم سرم درد می گیرد . دنبال قرص می گردم . توی یخچال و توی کابینت . پیدا نمی کنم . روسری سبزی رو که  همین امسال برایم خریدی پیدا می کنم و می بندم روی پیشانی ام .

همیشه فکر می کردم برف که بیاید می روم بیرون و آنقدر زیر برف می مانم تا سفید سفید شود سر تا پایم . اما امسال برف هم آمد و من همین جا بودم . روی صندلی راحتی رو به روی شومینه خاموش با پتویی که دورم پیچیده ام و رویش قهوه ریخته و روسری سبزی که دور پیشانی ام بسته شده .

سی دی رو خیلی وقته عوض نکردم . می چرخد و می خواند . هزار باره و هزار باره ...

دلیجان سفرت خوش

برو ....

 

 

                                                                                                     درخشان باشید

                                                                                                           شب تاب

لينك | نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط شب تاب |
چشم هایت با من کار دارد ، حتی اگر باور نکنم ...
یا قدیم

برای کسی که نثر های موزونم را دوست دارد

(خواستم نیایم

دیدم که چشم هایت ....)

*

*

*

 

خیلی چیزها را دیگر باور ندارم . مثلا اینکه ماه فقط یک بار در ماه کامل می شود ، یا اینکه می شود شکلات تلخ ۹۷٪ خرید با آخرین اسکناس توی کیف ، یا حتی اینکه میشه بدون درس خوندن دانشگاه قبول شد ...

خیلی چیزها . خیلی چیزها . دنیایم را دارم رنگ تازه ای می زنم با نبودن باورهایی که روزی بودند و حالا  دیگر آنقدر دورند که نمی شود گفت هستند .

این روزها سرم شلوغ است ، به شدت تر از آنکه فکر کنی و باور کنم .

 

رنگ می زنم

 

شاد و درخشان باشید همچنان !

               شب تاب

 

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط شب تاب |
شعری برای تو ...
یا قدیم

برای کسی که نثرهای موزونم را دوست دارد

 

می خواستم شعری بنویسم که تو بتوانی بخوانی . شعری که سخت نباشد . تا حد ممکن کوتاه باشد ، ساده و جمع و جور . آبی باشد ، رنگی که تو دوست داری . سعی کردم بوی خوبی بدهد ، چیزی شبیه بوی یاس .

میخواستم توی جیبت جا شود تا هر جا می روی بتوانی با خودت ببریش . با خودم قرار گذاشته بودم که تمام لبه های تیزش را از بین ببرم تا مبادا دست هایت را ، چشم هایت را آزار دهد . دوست داشتم حسابی صاف و صیقلی اش کنم تا بتوانی خودت را در آن ببینی .

اصلا دلم می خواست به شعرم یاد بدهم که راه برود و حرف بزند . راه برود و حرف بزند و خودش را به تو برساند و بگوید که چقدر دوستت دارم .

می خواستم اما فرصت نشد . تا بایم به خودم بجنبم دیدم که رو به رویت ایستاده ام و هزار بار گفته ام که دوستت دارم ...

نتوانستم ....

 

شاد و درخشان باشید

خودم

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط شب تاب |
دلم میگیره وقتی ...
یا قدیم

برای کسی که نثرهای موزونم را دوست دارد با آرزوی خوشبختی ...

نشسته بوديم .ليوان نسكافه به دست نشسته بوديم روي نيمكتي در پاركي كه همه ي درختهايش چنار بود . چند تايي كتاب روي نيمكت بود ، بين من وتو . شازده كوچولو و جنگل واژگون را يادم است ، بقيه شا ن را نه .

گفتي : " بخور ، سرد ميشه ... "  نسكافه ات را خورده بودي . گفتم : " سرد دوست دارم ... "

هرچند آن روز سرد و گرمش زياد فرق نمي كرد ، به هر حال نمي خوردمش .

گفتم : "تمامشان را نمي توانم ببرم خانه ... "

يكي از كتابها را برداشتي .  جوری ورق می زدی انگار می خواستی چیزی از کتاب از انگشتانت به قلبت نفوذ کند . دلت گرفته بود . دلت که می گرفت می آمدی اینجا . بین این همه چنار که برگ های پهنشان مثل هزار دست از روی شاخه ها به سمت تو فرود می آیند ...

- تمامشان را ...

- دوست داشتم پیش تو باشند ...

شازده کوچولو رو برداشتم . صفحه ی آخرش را که دیدم یاد سوال همیشگی ام افتادم . ۲ تپه ی شنی بود با تک ستاره ای در آسمان ...

- ماره واقعا نیشش زد ؟؟

- کنایه است ...

انگار نگاه پرسشگرم را روی نیمرخ صورتش حس کرد . به نیمکت تکیه داد . سرش را رو به آسمان گرفت . چشم هایش را بست و گفت :" کنایه است ... نیش مار کنایه است . خود مار کنایه است . شازده کوچولو که جسم نبود . تمامش روح بود . پاک بود و روان . مثل آب مثل باد مثل عشق . رفتن تلخه . دل کندن تلخه . سفر دل کندن می خواد و دل کندن تلخه ، مثل نیش مار .مرگ یه لحضه است ، مثل جرقه ای که کنار ای شازده کوچولو ... "

چشم هایش راباز کرد . به صورتم نگاه کرد ، اشک هایم را که دید روی صورتم ، ساکت شد . چشم هایش داشت چیزی را داد می زد که دوست نداشتم بشنوم .

گفت : " داره بارون می گیره ... "

گفتم:" تنهات نمی زارم ... "

خندید . گفت : " زیادی شازده کوچولو خوندی مگه نه !؟ "

هق هق کنان گفتم  :" تنهات نمی زارم ... "

بلند شد . کتابها را برداشت . گذاشتشان توی بغلم . یک قطره باران افتاد روی جلد کتابی که الان یادم نیست . گفتم : " دلم تنگ می شود ..."

گفت :" یادگاری ها برای همین اند دیگر ! من هم تمام بوسه هایت را دارم ، اینجا ... " و انگشتش را گذاشت روی گونه ی راستش .خنده ام گرفت . لبخندی زد .

گفت : " بلند شو ، باران گرفته ... "

بلند شدم . یک دستم به دست او بود و یک دستم به شازده کوچولو ، جنگل واژگون و کتابهایی که الان یادم نیست ...

 

شاد و درخشان باشید

خودم

لينك | نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط شب تاب |
شبانه
يا قديم

آرزوي دست هايت را دارم ...

دست هايت را ندارم

كدام شب ، بودن تو معنا مي شود پس از سالها ؟

كدام شب ... ؟

                                                             شاد و درخشان باشيد

                                                                       خودم

لينك | نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط شب تاب |
Copyright By bano10 - This Template Designed By HOTWEBS